مسیو وارنه اولین راننده ایران

 

 

اتومبیل مظفرالدین شاه قاجار-راننده مسیو وارنه

 

اولین ماشین ایران متعلق به مسیو وارنه فرانسوی به سال 1279 ش (114 سال پیش) است که یک نوع اتومبیل رنو ساخت فرانسه بود. مظفرالدین شاه در اولین سفر فرنگش دو اتومبیل آخرین مدل رنو را همراه با گروهی از آدم های فرنگی که می بایست آن را راه می انداختند از قبیل راننده و مکانیسین و چندین صندوق لوازم یدکی اضافه بود به همراه بارها و اثاثیه بسیار به ایران آورد.

خریدن این اتومبیلها در نوع خود جالب و شنیدنی است.  وقتی مدیر کمپانی رنو دو دستگاه اتومبیل سفارشی را به دید همایونی گذاشت، شاه که علاقه زیادی به خرید هر بازیچه و آلات و ادوات خارجی را داشت، با اولین نظر به اتومبیلها و حرکت آنها توسط شوفرها، دل از کف داده و با دست کشیدن به سبیلهای مبارک رو به مدیر کمپانی گفته : قیمت این دو دستگاه اتومبیل چقدر است؟ مدیر کمپانی در جواب گفته بود: اتومبیل اول به عنوان هدیه و پیشکش حضور اعلیحضرت تقدیم می شود و اتومبیل دوم شانزده هزار فرانک و اتومبیلهای بعدی هر کدام پانزده هزار فرانک خواهد بود! شاه با تعجب پرسیده بود: اتومبیلهای بعدی چه صیغه ای است؟ که مدیر توضیح داده بود ما تعدادی اتومبیل برای صدور به مملکت شما در نظر گرفته ایم که بی گمان به محض ورود اولین اتومبیل به ایران، شاهزادگان و درباریان و وزراء تقاضای خرید از آن را خواهند داشت! و شاه در حالی که سری تکان داده در جواب گفته بود: هرگز در مرام ما پادشاهان قاجار نبوده و نخواهد بود که چیزی به عنوان رشوه و یا مفت از بیگانه بپذیریم، شما قیمت اصلی را بگویید تا فی الفور پرداخت کنیم. بالاخره هر چه مدیر کمپانی تعارف و اصرار کرده بود شاه نپذیرفته و عاقبت برای این که پولی از شاه گرفته باشد گفته بود که چون شاهنشاه اصرار دارند که پولی بابت این اتومبیل پرداخت نمایند، فقط یک اسکناس پنج فرانکی به عنوان تشریفات لطف بفرمایند کافی است!

شاه که از این معامله در ته دل بسیار راضی و خوشحال بود به جناب اتابک امین السلطان دستور می دهد که فوراً یک اسکناس پنج فرانکی به مدیر کمپانی بدهد و اتابک هم که پول خرد نداشت یک اسکناس ده فرانکی از جیب بیرون آورد و به مدیر ارائه کرد و با خنده گفت: لطفاً بقیه آن را مسترد فرمایید. مدیر کمپانی پس از مقداری جست و جو در کیف خود پول خردی پیدا نکرد و در جمع حاضرین هم کسی اسکناس پنج فرانکی نداشت لذا رو به شاه نموده و می گوید قربان من پول خرد ندارم چه باید بکنم؟ و شاه هم زرنگی کرده و در جواب می گوید: خوب بجای 5 فرانک باقیمانده آن اتومبیل دیگر را هم بر می داریم برای اتابک اعظم! که او هم اولین صدراعظم در مشرق زمین باشد که صاحب اتومبیل می شود.

البته نمی دانیم واقعاً چنین داستانی اتفاق افتاده یا خیر، ولی اگر حتی این داستان جعلی هم باشد ایران صاحب اولین اتومبیل تاریخ خود شد.

بدین لحاظ «مسیو وارنه» نامی همراه با همسرش و دو مکانیک با توجه به پول خوبی که به آنان پیشنهاد شد ــ حدود ماهی هفتصد فرانک ــ رنج این سفر خطرناک و حتی بی پایان را به جان خریدند و در حالی که شاه هنوز در تفرج فرنگ بود از طریق راه باکو و دریای خزر و راه رشت به قزوین و سپس تهران به ایران آمدند. هر چند یکی از این ماشینها در راه بسیار پر دست انداز و ناهموار رشت به تهران به نیستی رفت ولی یکی از آنان تا حدودی سالم به دارالخلافه رسید.

شاه هم که به ایران بازگشت تفنناً از این وسیله در دور و بر ارگ و برخی نقاط هموار شهر استفاده می‌کرد و به عنوان وسیله ایاب و ذهاب اصلی از کالسکه سنتی استفاده می کرد. در تنها عکس باقی مانده از این رنو مدل 1900که در خارج از طهران برداشته شده، می توانیم مظفرالدین شاه را در صندلی عقب آن ببینیم و عوامل حکومتی وسایرین پیاده و با اسب شاه را احاطه کرده اند و مسیو وارنه هم پشت فرمان منتظر امر شاهانه است. نکته جالب دراین عکس حک شدن آرم سلطنتی بر در این وسیله نقلیه است.

در خاطرات ارنست اورسل بلژیکی که در ایران به نام سفرنامه اورسل چاپ شده به ماشین متحرک بخاری  اشاره می شود که شاید اولین وسیله نقلیه چرخداری باشد که قبل از آمدن اتومبیل بنزین سوز سعی داشته در ایران جای پایی برای خود پیدا کند. این جهانگرد ماجراجو در بخشی از سفر خود که متعلق به سفر از رشت به طهران است، می نویسد:

جنگل همیشه با شکوه بود، وگاهی ما از سیلابهایی می گذشتیم که نسبت به عمقشان خیلی خروشان و پر سرو صدا بودند. رفته رفته از انبوهی جنگل  می کاست و فاصلۀ درختها از هم زیاد می شد. زمین زیر  پای ما، نسبت به آن قسمتهایی که در پشت سر گذاشته بودیم، کمتر باطلاقی بود و درختان بلوط، سرو، نسترن، بید، گز و سقز از آب و هوای نواحی خشک تری بشارت می دادند. مارمولکهای سبز رنگ بزرگی، سرشان را بالا گرفته و با دهان باز، زیر آفتاب به خواب رفته بودند. جاده که به موازات رودخانۀ سفیدرود کشیده شده بود، گاهی از بالای تپه هایی که در کنار این رودخانه قرار داشتند، می گذشت و بعضی قسمتهای آن خیلی پرخطر بود، به طوری که می شد با اسب از روی تخته سنگها بالا رفت، ولی گمان نمی کنم جز اینکه پیاده از روی آنها پایین بیاییم، راه احتیاط آمیز دیگری نیز وجود داشت. یک ماشین بخار متحرکی، در وسط یکی از این فرو ریختگیهای جاده از کار افتاده و همانجا مانده بود. روستاییان زیادی سعی می کردند بلکه آن را به دهکدۀ مجاور بکشانند. ولی چون این روستاییان زحمتکش مطمئن بودند که به جای دستمزد و پاداش، ضربات شلاق دریافت خواهند نمود به ما صریحاً گفتند که این ماشین مزاحم را به رودخانه خواهند انداخت و خود را از شر آن راحت خواهند نمود، و برای تبرئۀ خود داستانی خواهند ساخت که یا حادثۀ ناگوار و غیر منتظره این مصیبت را پیش آورده است.

البته باید به این نکته اشاره کرد این خاطره مربوط به سال 1882 است یعنی 18سال پیش از ورود اولین اتومبیل به ایران و این نشان از این دارد که ناصرالدین شاه هم که علاقه عجیبی به  وارد کردن اشیاء تفننی داشت، شاید اگر اندکی میرزا رضای کرمانی در تیراندازی تاملی کرده بود به جای پسرش، خود به عنوان اولین واردکننده اتومبیل شناخته می شد مثل بسیاری از چیزهایی که به عنوان واردکننده اصلی آن شناخته می شود. حال این ماشین بخار متحرک چه بود و به سفارش که بود، نمی دانیم.

به هر حال تا مدتی از اتومبیل سالم مانده، شاه بیمار استفاده می کرد تا آنکه چند سال بعد وقایع انقلاب مشروطیت پیش آمد و شاه جدید با گروهی درباری به طهران آمد. این فرزند آموزش ندیده از ابتدا نمی خواست بنای مخالفت جدی با مشروطه بگذارد ولی با وقایعی که از سوی برخی تندروان مشروطه خواه پیش آمد، مخالفت نهان وی آشکار شد. شکل جالب یکی از این وقایع این بود که نسبت مستقیمی با ماشین رنوی ابتیاعی پدر شاه داشت.

عصر روز جمعه 8 اسفند 1286ش/ 25محرم 1326ق/ 28 فوریه 1907م که مصادف با گذشت یک سال و چند ماه از سلطنت محمدعلی شاه بود، او پس از پشت سر گذاشتن چندین بحران سیاسی، تصمیم گرفت با اتومبیل و کالسکه های اسکورت و درشکۀ حامل پلیسها، افراد پلیس مخفی و گارد محافظ خود راهی دوشان تپه شود. موکب سلطنتی، در حالی که گارد سیلاخوری و پلیس و ژاندارم آن را مشایعت می‌کردند، از زیر سقف سر در شمس العماره بیرون آمد و یک کالسکه دودی ــ اتومبیل ــ از جلو و کالسکه شش اسبی پادشاهی در پشت سر آن، غلامان کشیکخانه با امیربهادر در پیرامون روانه شدند (غلامان کشیکخانه که همان ماموران گارد بودند در دو طرف قرار گرفته بودند). با این شکوه و آرایش که راه می‌رفتند، زمانیکه خیابان باغ وحش( خیابانی که اکنون پهناور شده و خیابان پستخانه خوانده می شود) را به پایان رسانیدند و خواستند به خیابان ظل السلطان بپیچند، در همان جا ناگهان نارنجکی به زمین زده و با صدای هولناکی منفجر می شود که بر اثر آن دو تن از غلامان کشیکخانه (پلیس) کشته می شوند و چند تن زخم بر می دارند و شیشه های اتومبیل خرد می شود. نارنجک دیگری چند قدم دورتر منفجر می‌شود که باز چندتن کشته و تعدادی نیز زخمی می  شوند. از آنجا که شاه در کالسکۀ شش اسبی سوار بود، آسیبی نمی بیند، کالسکه را ترک و به خانۀ کالسکه چی باشی که در آن نزدیکی بود، عزیمت می کند. شاه پس از چند ساعتی پیاده به دربار می رود و موضوع را شخصاً طی تلگرامی به شهرستانها اعلام می‌کند. در ضمن، نظمیه به هر که گمان بمب سازی می برد، شبانه به خانه اش می ریخت و افراد ساکن آنجا را دستگیر می کرد. در پایان مشخص شد چهار تن که بعضاً از کمیته باکو فرستاده شده بودند، مسبب آن حمله بودند.

این اولین حمله تروریستی از این نوع در ایران بود که به اتومبیل شاه یا صاحب منصبی حمله می شد.

به هر صورت با این ترور آخرین اتومبیل سالم در ایران هم به نیستی رفت و مسیو وارنه هم که از دوره مظفری به عنوان راننده پول هنگفتی می گرفت ــ و عموماً حقوقش به علت بی پولی دیر پرداخت می شد و با دخالت سفارت فرانسه به آبروریزی منتهی می شد ــ بیکار شد و همراه با مادام وارنه که به بداخلاقی شهره بود دست به تاسیس رستورانی فرنگی در طهران زد و دیگر از وی در تاریخ خبری نیست.

سلطنت احمد شاه و آمدن ناصرالملک تحولی جدید را موجب شد. ناصرالملک که فرنگی مآبی کامل بود،  دل در گرو مصنوعات غربی داشت با گرفتن سمت نایب السلطنگی پای دو اتومبیل لوکس را به دربار باز کرد. با گذشت چند سال از اولین اتومبیل وارد شده در ایران، سطح پیشرفت فنی این وسیله نقلیه در غرب چنان پیش رفته بود که امکان استفاده اقشار گوناگون مردم، از آن هم ساده تر شده بود و هم ارزان تر، از سوی دیگر تکنولوژی آن هم چنان بود که خرابی آن به شدت سابق نبود و استفاده از آن کاملاً راحت تر شد.

با شروع جنگ جهانی اول، چنان تعداد اتومبیلهای شخصی و نظامی در ایران زیاد شد که به تدوین اولین آیین نامه راهنمایی و رانندگی دست زدند. بلدیه و نیروی امنیه هم این امر همت گماشتند. اندک اندک سورچیان و گاریچیان قدیمی تبدیل به رانندگان این نوع اتومبیلها شدند. رانندگانی که جانشینان رانندگان قبلی شدند که از ملیتهای آسوری و ارمنی و عرب بودند. این کار چنان کلاس داشت که هر جوانی آرزوی نشستن پشت این اسبان آهنی را داشت و بوقی که با آن شهری را شهرآشوب کند. دختران جوان هم عاشق و مرده چنین جوانان با کلاسی بودند و جواب منفی به آنها  نمی‌دادند!

این وسیله هم فرهنگ خاص خود را به همراه آورد. با اینکه این وسیله راحت، زندگی مردم را دگرگون کرد ولی با توجه به اینکه هر چه به این خاک پاک می آید باید با فرهنگ استفاده کنندگان آن همخوانی داشته باشد بومی سازی و مردم آزاری آن هم آغاز شد. همچنانکه گاریچیان و سورچیان سابق مردم را با ادب و زبان و کمی امکانات می آزردند! قشر جدید یا همان شوفرها ــ که همان گاریچیان سابق بودند ــ فرهنگ سابق را به این وسیله هم منتقل کردند. ضعف امکانات ماشینهای عمومی و خرابی موتور و شکسته بودن شیشه و پاره بودن صندلی و کثیفی از این جمله بود. اهل طنز هم کم نگذاشتند و در زمانی که صفحه و گرامافون مد شد در حد توان از خجالت شوفرها در آمدند که مشهورترین تصنیف آن زمان هم همان است که بر پیشانی این نوشته دیدید. یعنی همان ماشین مشدی ممدلی…

درباره ماشین مشدی ممدلی روایتهای شنیدنی بسیاری نقل شده است که شاید همه آنها واقعیت نداشته باشد. مرحوم «مشهدی محمدعلی» از درشکچه های تهران قدیم بود که به خاطر شغلش انگشت نمای خاص و عام شده بود. مشدی ممدلی صاحب چند راس اسب و درشکه بود و در میان سورچیهای تهران نفوذ فوق العاده ای داشت. خودش مالک چند درشکه بود و در شهر کار می کرد. مردم هر روز او را می دیدند و برایش دست بلند می کردند و با او سلام و علیک داشتند. بعد از رواج اتومبیل کسب و کار سورچیها کساد شد. مشدی ممدلی هم چند دستگاه اتوبوس کوچک (مینی بوس) خرید و بدین ترتیب شخصیت تازه ای یافت. در آن زمان، شوفری شغلی محبوب و مورد احترام مردم بود و بسیاری از جوانان آرزو داشتند که روزی شوفر شوند. سرشناسی و شهرت مشدی ممدلی سورچی و حسن خلق او سبب شده بود بچه های شیطان و بازیگوش تهران تا او را در درشکه اش می دیدند سر به سرش بگذارند. بعدها که مشدی ممدلی ماشین هم خرید دنبال ماشینش می دویدند و دسته جمعی این شعر مشهور را می‌خواندند:

ماشین مشدی ممدلی      نه بوق داره نه صندلی

با پرده های مخملی          با چوبهای جنگلی

صندلیهاش فنرداره             شوفر بی هنر داره

بالاخره تو صف شدم          با پررویی به این و اون تنه زدم

توی اتول سوار شدم          آب لمبو چون انار شدم

لهیده چون هلو شدم         سیاه چون لولو شدم

برشته چون لبو شدم         دایی بودم عمو شدم…

این ترانه تا جایی شهرت یافت که یکی از شعرا (غلامرضا روحانی) آن را در قالب یک ترجیع بند بازسرایی و هنرمند موسیقی شناس مرحوم بدیع‌زاده آن را در دستگاه موسیقیایی ماهور تنظیم و اجرا کرد… مشدی ممدلی سورچی به رحمت خدا رفت و دیگر اثری از درشکه و اتوبوسش بر جای نماند، اما هنوز پس از هفتاد هشتاد سال وقتی مردم ماشین قراضه ای می بینند زیر لب این ترانه را زمزمه می کنند.

رضا خان میرپنج در شب کودتای سوم حوت 1299 دو ماشین نو مظفر فیروز فرزند فرمانفرما که به زمان ما مولتی میلیارد آن زمان محسوب می شد را در جاده رشت به طهران مصادره کرد و دیگر به روی خود هم نیاورد که آنها را باز پس دهد و مظفر هم که تنها به سلامتی جان خود راضی بود پس از «افتادن آب از آسیاب» هم آنها را از او نخواست.

 

 

عکسی هم رضاخان با یکی از این روزالرویسها انداخت که عکسی مشهور و بسیار پر مصرف است. دیگر همه اعیان برای چشم و همچشمی سعی در خرید یک ماشین با هر نوع مارکی داشتند که مشهورترین آن فورد امریکایی بود. حتی برخی از سران نظامی با کمک برخی تجار دست به تشکیل شرکتهای وارد کننده اتومبیل زدند که برای خود کارتلهایی به حساب می آمدند.

معروف ترین این شرکتها شرکت «کازادما» بود که به دست افرادی مانند: سرتیپ فضل الله زاهدی و کازرونی و چند تن دیگر بود. مکان این شرکت هم در میدان مخبرالدوله بود. این شرکت واردکننده انحصاری فورد امریکایی بود.

تا پایان سلطنت رضاشاه، شاید کل ماشینهای مورد استفاده در داخل ایران از چند صد دستگاه در ابتدای سلطنتش به چندین هزار دستگاه در پایان سلطنت وی تبدیل شده بود. تهران هم اندک ترافیکی پیدا کرده بود و شهردار مورد عنایت رضاشاه یعنی بوذرجمهری که موظف به پاکسازی آثار قدیمه دوره قجری بود شروع به تخریب و وسعت دادن به این جاده های داخل شهر نمود.

پس از شهریور بیست و حضور نیروهای متفقین در ایران هزاران اتومبیل نظامی و غیر نظامی در کشور جلوۀ جدیدی به خیابانهای کشور داد. با پایان جنگ و فروش وسایل نقلیه مازاد در ایران بسیاری صاحب اتومبیل شدند و دیگر انحصار این وسیله از دست اعیان واشراف خارج شد. تهران به نمایشگاه انواع و اقسام مدلهای اتومبیل چهارگوشه دنیا تبدیل شد و گره جدیدی در کار مردم افتاد که به گرۀ ترافیکی معروف شد. هر چه به پایان عمر سلطنت خاندان پهلوی نزدیک می شدیم شرکتهای مونتاژ اتومبیل بیشتری سعی در گرفتن بازار پر مصرف و ملت ماشین باز ایران داشتند. آخرین آن شرکت ایران ناسیونال یا ایران خودروی فعلی است که گل سرسبد آن “پیکان” بود. ماشینی ارزان و کم کیفیت که هر ایرانی هم آرزوی داشتن آن را داشت، با شعار «به امید آنکه هر ایرانی روزی یک پیکان داشته باشد» عرصه را از دیگر شرکتهای مونتاژکار ربود.

الان اگر مسیو وارنه مرحوم از گور خویش برخیزد فکر نکنم با توجه به اوضاع و احوال جاده های ایران و تهران، ترجیح دهد پشت رل بنشیند و همان کوچه باغهای پرپیچ و خم و خاکی طهران و عربده سورچیان و فحاشی درشکه چیان اواخر قاجار را ترجیح دهد!

 

تعدادی از تصاویر اتومبیلهای مختلف در ادوار مختلف ظهورش را با هم می بینیم.

 

 

دانـــــلود

  • 571 views

برچسب ها

مطالب پیشنهادی ما

دیدگاه های شما

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.